سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
بی بهانه - تو آخر منو می کُشیا
هر که بى محابا به مردمان آن گوید که نخواهند ، در باره‏اش آن گویند که ندانند . [نهج البلاغه]
کل بازدیدها:----28894---
بازدید امروز: ----20-----
بازدید دیروز: ----19-----
تو آخر منو می کُشیا

 


نویسنده: فاطمه ماندگار
یکشنبه 5/1/86 ساعت 10:24 صبح

باران بی گاه سحر گاهی


گلبرگ ها را چیده و برده است


و تو کنار میز بر فرش مییابی


آن سرخ کوچک را.


و یادمی اری


باران جر جر را


و تندر ترکیده را در گرگ و میش صبح


((_ای داد


امسال هم این گونه دیدی مرد!...))


و میبری با توده گلبرگ های سیب


در خاک بسپاریش.


از چاوشان سر خوش نو روز


ماهی فروشانی که می آید


از آن سر تاریخ


با دیدگانی .تکه ای خورشید


و نعره ای آبی


تا سفره ی عید تو رارنگین بیارایند


با رقصی از قرمز


با تنگی از ماهی .


 


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: فاطمه ماندگار
یکشنبه 5/1/86 ساعت 9:57 صبح

 


نرم اگر اندیشه می کرد


شاید این آفاق گرد آلود


دار بست تارهای نازک جاجیم باران بود


و بهار پنجه های تو بر انها پود های سبز و سرخ و زرد می تاباند


وبه مضرابی شتاب آمیز


رشحه ای از خون انگشتان چالاکت


بر زمینه می دوید بر شاخه ای از ارغوان می بست


بلبلی ناگاه


پر زنان می آمد و بر شاخه ی گلجوش


مینشست


و تو را می خواند


_


سبز اگر اندیشه می کردم


شاید این گزبوته های شور


جنگل سیراب او جا یا اقاقی بود


وینهمه بغض گره خورده


_بغض سبز تیغدارتلخ_


_سرخ اگر اندیشه می کردم


_نرم و سبز و سرخ_


شاید این دریای شور بی قرار هارا


پهنه ی سرسبز شبدر بود


در تپش از باد


و همین خورشید نارنجی آویزانزباغ عصر


سیب سرخی می شد و با یک تکان از شاخه می افتاد


_ژرف اگر اندیشه می کردم


شاید اینک چاهی از کفتر


پر زنان فواره می شد تا هلال نازک کم رنگ


و تو دور از من نبودی این همه خورشید....


این همه فرسنگ...


    نظرات دیگران ( )
نویسنده: فاطمه ماندگار
پنج شنبه 28/10/85 ساعت 4:32 عصر

مجویید درمن زشادی نشانه


من و تا ابد این غم جاودانه ؛


من آن قصه تلخ درد، آفرینم


که دیگر نپرسند از من نشانه ؛


نجوید مرا چشم افسانه جویی


نگیرد مرا قصه گویِ زمانه ؛


من آن مرغِ غمگین تنها نشینم


که دیگر ندارم هوای ترانه ؛


رُبودند عشقِ مرا از کنارم


شکستند بال مرا، بی بهانه ؛


من آن تک درختم که دژخیم پاییز


چنان کوفته بر تنم تازیانه ؛


که خفته ست درمن امید جوانه


 نه دست بهاری نَوازد تنم را ؛ 


نه مرغی به شاخم کُند آشیانه ؛


من آن بی کرانِ کویرم که درمن


نیفشانده جزدستِ اندوه، دانه ؛


چه می پرسی ازقصۀ غصه هایم،


که ازمن تورا خود همین بس فسانه


که من دشت خشکم که درمن نشسته ست،


 کران تاکران،


حسرتی بی کرانه ؛


    نظرات دیگران ( )

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • خدایا ..............
    اولین فرمان الهی
    شهادت بانوی دو عالم بر فرزند غائبش و تمام شیعیان آن حضرت تسلیت ب
    همه آرزویم اینست...
    نمی دانم...
    [عناوین آرشیوشده]

  •  RSS 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسی بلاگ
  • درباره من

  • لوگوی وبلاگ

  • مطالب بایگانی شده

  • لوگوی دوستان من

  • اوقات شرعی

  • اشتراک در وبلاگ

  •